السيد الخميني
142
ديوان امام ( فارسى )
چشم بيمار من بخال لبت اى دوست گرفتار شدم * چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شُدم فارغ از خود شدم و كوسِ انا الحق بزدم * همچو منصور خريدار سر دار شُدم غم دلدار فكنده است بجانم شررى * كه بجان آمدم و شُهرهء بازار شُدم دَر ميخانه گُشائيد بِرويم شب و روز * كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شُدم جامهء زُهد و ريا كندم و بر تن كردم * خرقهء پير خراباتى و هُشيار شُدم واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد * از دم رِند مىآلوده مددكار شُدم بگذاريد كه از بُتكده يادى بكُنم * من كه با دست بُت ميكده بيدار شدم